<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>خاک نوشت</title>
	<atom:link href="http://marllboro.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://marllboro.wordpress.com</link>
	<description>وب نوشته های خاکی</description>
	<lastBuildDate>Fri, 17 Feb 2012 08:48:12 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='marllboro.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://1.gravatar.com/blavatar/10006e3143a8da101ead7bcb7e5d4aa2?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>خاک نوشت</title>
		<link>http://marllboro.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://marllboro.wordpress.com/osd.xml" title="خاک نوشت" />
	<atom:link rel='hub' href='http://marllboro.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>سیاه مست&#8230;</title>
		<link>http://marllboro.wordpress.com/2012/02/17/%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%d9%85%d8%b3%d8%aa/</link>
		<comments>http://marllboro.wordpress.com/2012/02/17/%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%d9%85%d8%b3%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 17 Feb 2012 01:07:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>marllboro</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://marllboro.wordpress.com/?p=1773</guid>
		<description><![CDATA[می چرخه، همه چی می چرخه، سقف، دیوار، صفحه مانیتور، کلیدهای زیر دستم موقع نوشتن این نوشته، نمیدانم این الان الف است یا اچ، الکل خون که بالا میرود این اتفاق ها می افتد، نه می دانی چی می نویسی، نه به چی فکر می کنی، در معده ات غوغایی بر پاست، حتی سیگار هم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=marllboro.wordpress.com&amp;blog=12608513&amp;post=1773&amp;subd=marllboro&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://marllboro.files.wordpress.com/2012/02/ezxtl0hn9rba2abkbx7.jpg"><img src="http://marllboro.files.wordpress.com/2012/02/ezxtl0hn9rba2abkbx7.jpg?w=450&#038;h=331" alt="" title="ezxtl0hn9rba2abkbx7" width="450" height="331" class="aligncenter size-full wp-image-1777" /></a></p>
<p>می چرخه، همه چی می چرخه، سقف، دیوار، صفحه مانیتور، کلیدهای زیر دستم موقع نوشتن این نوشته، نمیدانم این الان الف است یا اچ، الکل خون که بالا میرود این اتفاق ها می افتد، نه می دانی چی می نویسی، نه به چی فکر می کنی، در معده ات غوغایی بر پاست، حتی سیگار هم تسکینش نمیدهد که هیچ بد ترش میکند، دلم میخواهد شروع کنم کانتکتهای تلفنم را دانه دانه زنگ بزنم و با همه شان صحبت کنم، بیشتر آنها که دوستشان داشتم و دارم، ولی افسوس که ساعت 4 و بیست و پنج دقیقه ی صبح است، دلم خواب می خواهد، نه خواب چرا، نمی دانم چه می خواهم، شاید دو سه پیک دیگر افاقه کند، ولی نه آنوقت سرانجامم به مستراح می کشد، کافیست دیگر، این پایه های پیاله های من چرا خوابند نامردها، آن موقع که به سلامتی همدیگر مینوشیدیم خوش می گذشت، سیگار بود، قلیان بود، مزه بود، چای می خوردند آنها ولی من علاقه ای به چای نداشتم، تلویزیون فینال جام جهانی 2006 را پخش می کرد، آنجا که زیدان کله زد، دوستم دوباره خوشحال شد از برد ایتالیا، تره زه گه را وقتی پنالتی اش را از دست داد کلی فحشش داد، قرار شد دوباره شام مهمانمان کند، آخر عاشق ایتالیاست، آخر مست بود دیگر، سرگیجه دارم، خوشایند است، نه گویا نا خوشایند است، آنطرف هم همینگونه اند آیا، نه به گمانم، دوست داشتم الان می رقصیدم، ولی اینجا ایران است، مست کردنمان هم عین آدمیزاد نیست، از این ویرگول به بعد را نیم ساعت است مشغول فکر کردن هستم که چه بنویسم، ساعت حدود 5 صبح است و این سیاوش قمیشی همچنان صدایش پر جان است، لامصب از 12 شب تا کنون دارد می خواند، نفس بکش نفس بکش، اینجا نفس غنیمته، توی سکوت لحظه ها، عطسه امانم را بریده است، کم کم دارد چشمهایم بسته می شود، خوابم می آ&#8230;</p>
<p><a href="http://marllboro.files.wordpress.com/2012/02/1321282421284917_large.jpg"><img src="http://marllboro.files.wordpress.com/2012/02/1321282421284917_large.jpg?w=450" alt="" title="1321282421284917_large"   class="aligncenter size-full wp-image-1778" /></a></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/marllboro.wordpress.com/1773/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/marllboro.wordpress.com/1773/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/marllboro.wordpress.com/1773/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/marllboro.wordpress.com/1773/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/marllboro.wordpress.com/1773/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/marllboro.wordpress.com/1773/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/marllboro.wordpress.com/1773/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/marllboro.wordpress.com/1773/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/marllboro.wordpress.com/1773/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/marllboro.wordpress.com/1773/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/marllboro.wordpress.com/1773/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/marllboro.wordpress.com/1773/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/marllboro.wordpress.com/1773/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/marllboro.wordpress.com/1773/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=marllboro.wordpress.com&amp;blog=12608513&amp;post=1773&amp;subd=marllboro&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://marllboro.wordpress.com/2012/02/17/%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%d9%85%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c847ef90e95e558f39cb0a506463f1fe?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">marllboro</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://marllboro.files.wordpress.com/2012/02/ezxtl0hn9rba2abkbx7.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">ezxtl0hn9rba2abkbx7</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://marllboro.files.wordpress.com/2012/02/1321282421284917_large.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">1321282421284917_large</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مرگ پدربزرگ&#8230;</title>
		<link>http://marllboro.wordpress.com/2012/02/07/%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%be%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af/</link>
		<comments>http://marllboro.wordpress.com/2012/02/07/%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%be%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 05:44:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>marllboro</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://marllboro.wordpress.com/?p=1765</guid>
		<description><![CDATA[چند روزی بیشتر به پایان سال باقی نمانده بود و من خسته و درمانده آخرین روزهای سربازی را می گذراندم. خسته از در و دیوار و بوق های ممتد خودرو ها و شلوغی مترو و آن راه همیشگی که باید پیاده طی می نمودم تا به منزل برسم. شب سردی بود مثل تمام شبهای این [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=marllboro.wordpress.com&amp;blog=12608513&amp;post=1765&amp;subd=marllboro&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://marllboro.files.wordpress.com/2012/02/00010pic.jpg"><img src="http://marllboro.files.wordpress.com/2012/02/00010pic.jpg?w=450&#038;h=252" alt="" title="00010pic" width="450" height="252" class="aligncenter size-full wp-image-1767" /></a></p>
<p>چند روزی بیشتر به پایان سال باقی نمانده بود و من خسته و درمانده آخرین روزهای سربازی را می گذراندم. خسته از در و دیوار و بوق های ممتد خودرو ها و شلوغی مترو و آن راه همیشگی که باید پیاده طی می نمودم تا به منزل برسم. شب سردی بود مثل تمام شبهای این سالهای لعنتی و من پوتین به پا و کلاه در جیب، از ترس دژبانان نامروت به سرعت راهی خانه بودم. کنار گل فروشی سر آن چهارراه که منتهی می شد به خانه ی پدربزرگ، یک قالیچه فروشی وجود داشت و از بد روزگار، صاحبش همیشه درحال مگس پراندن بود، پیرمرد فرتوتی بود برای خودش. آن شب ولی عجیب بود. مغازه اش مملو از آدم بود و شلوغی اجازه نمیداد که ببینم داخل چه خبر است. کنجکاویم گل کرد و مشغول سرک کشیدن شدم. یک لحظه چهره ای آشنا از جلوی چشمانم گذشت و بهتر که دقت کردم دیدم پدر بزرگ است که روی صندلی نشانده اندش! جلوتر رفتم&#8230; آن هیکل تنومند و قد بلند و نسبتا سنگین، تبدیل شده بود به موجودی درمانده که چشمانش را بسته و میگرید و نیمه از صورتش گویا بی حس شده است. من را که دید گل از گلش شکفت. باباجون صدایش می کردم پدربزرگ را. با کمک دیگران بلندش کردیم و روی قالیچه ها به دراز خوابانیدیمش. شانه ی کوچکش را از جیب جلوی پیرهنش درآوردم و موهای تنکش را شانه زدم. جای شکستگی بزرگی رو سرش، از کودکیهایش به یادگار مانده بود. باصدای لرزان داستانش را تعریف میکرد. &#8221; از مسجد در حال برگشت بودم، پاهایم سست شد. دیوار را نگه داشتم که زمین نخورم.&#8221; حرفش را تمام نکرده گریه اش گرفت. طفلکی سکته کرده بود. مدتی منتظر شدیم تا آمبولانس رسید. همراهش تا بیمارستان رفتم. در راه به یاد گذشته ها کلی باهم گفتگو کردیم و شوخی. میخندید ولی به سختی! دلم به حالش می سوخت. سنی نداشت. هنوز به شصت نرسیده بود. روی تخت بیمارستان آرام و قرار نداشت و دائم خودش را تکان می داد. زیر لب حرفهای می زد که متوجه نمی شدم. سرم را نزدیکتر بردم، با گریه گفت: باباجون یه کاغذ برام بیار با یه قلم، هر چی میگم بنویس. لبخندی تحویلش دادم و گفتم: بیخیال باباجون، کاغذ میخوای چیکار؟ گریه اش شدیدتر شد و گفت: میخوام وصیت نامه بنویسم&#8230; بغضم گرفت، گفتم: این حرفا چیه میزنی باباجون؟تو حالا حالا ها زنده ای. و آن خواسته اش را برایش فراهم نکردم و چه بد کردم&#8230;دقیقه ای بعد صورتم را نزدیکش بردم و صدایش کردم. چشمانش را گشود و بوسه ای بر گونه هایم زد. من هم بوسیدمش&#8230;<br />
پدر بزرگ یک هفته ای بیشتر دوام نیاورد. رفت و با رفتنش کوله بار سنگینی را بر دوش من نهاد. رفتنش را به خاطر دارم. دیگر نه می توانست خودش نفس بکشد و یا حتی چیزی بخورد. یکهفته ای بود که با دستگاه نفس می کشید و غذایش سرم بود. دیگر از آن طراوت و شادمانی گذشته ها خبری نبود. دستگاه امانش را بریده بود، عرق از سر و صورتش جاری بود، مثل اشک از چشمهای من. با هزار مکافات اجازه گرفتم تا دقایقی کنار تختش باشم. آن آخرین دقایق را. از اتاق بیرون آمدم. دیگر دستگاه را هم از او قطع کرده بودند&#8230;<br />
حالا دیگر خانه ی پدر بزرگ سوت و کور است&#8230; به خانه شان که می روم هر لحظه جایش را در گوشه ای از اتاق خالی می کنم. قاب عکس روی دیوار هنوز جای آن زخم کودکی بر روی پیشانی پدر بزرگ را نشان می دهد و جای جای اتاق پدربزرگ دم از وصیت نامه ای می زند که نانوشته ماند&#8230; او فقط یک کاغذ و قلم می خواست&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/marllboro.wordpress.com/1765/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/marllboro.wordpress.com/1765/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/marllboro.wordpress.com/1765/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/marllboro.wordpress.com/1765/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/marllboro.wordpress.com/1765/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/marllboro.wordpress.com/1765/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/marllboro.wordpress.com/1765/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/marllboro.wordpress.com/1765/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/marllboro.wordpress.com/1765/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/marllboro.wordpress.com/1765/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/marllboro.wordpress.com/1765/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/marllboro.wordpress.com/1765/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/marllboro.wordpress.com/1765/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/marllboro.wordpress.com/1765/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=marllboro.wordpress.com&amp;blog=12608513&amp;post=1765&amp;subd=marllboro&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://marllboro.wordpress.com/2012/02/07/%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%be%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c847ef90e95e558f39cb0a506463f1fe?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">marllboro</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://marllboro.files.wordpress.com/2012/02/00010pic.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">00010pic</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اثرات جانبی</title>
		<link>http://marllboro.wordpress.com/2011/12/03/%d8%a7%d8%ab%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%a8%db%8c/</link>
		<comments>http://marllboro.wordpress.com/2011/12/03/%d8%a7%d8%ab%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%a8%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Dec 2011 11:39:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>marllboro</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://marllboro.wordpress.com/?p=1748</guid>
		<description><![CDATA[هوا تاریک بود که با احساس ضربه ای به پهلوی سمت چپم از خواب پریدم و درست لحظه ای که چشمم را باز کردم نزدیک بود قلبم از حلقم به بیرون بپرد! این نره غول چه کسی بود که کنار من خوابیده است ؟ یا خدا! ده بیست سانتی خودم را جمع و جور کردم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=marllboro.wordpress.com&amp;blog=12608513&amp;post=1748&amp;subd=marllboro&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/12/1264516990_mindbendingphotography3.jpg"><img src="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/12/1264516990_mindbendingphotography3.jpg?w=450&#038;h=369" alt="" title="1264516990_MindBendingPhotography3" width="450" height="369" class="aligncenter size-full wp-image-1749" /></a></p>
<p>هوا تاریک بود که با احساس ضربه ای به پهلوی سمت چپم از خواب پریدم و درست لحظه ای که چشمم را باز کردم نزدیک بود قلبم از حلقم به بیرون بپرد! این نره غول چه کسی بود که کنار من خوابیده است ؟ یا خدا! ده بیست سانتی خودم را جمع و جور کردم و به سمت عقب گریختم. با حالت مبهوت نیم خیز شدم و با چشمانی تار به اطرافم خیره گشتم. درست متوجه نمی شدم که چه پیش آمده و چه زمانی است و کجا هستم و چه کار می کنم. بیشتر دقت کردم و چهره ای ریشوی کچل، که با شورتی ماماندوز مشغول خر خر کردن بود را در چند سانتیمتری خودم یافتم ولی هرچه به مخیله ام فشار آوردم، نشناختمش. آخر من و این بنی بشر روی تخت خانمان چه کار می کردیم؟ خدا لعنتش کند پایش بوی سگ مرده می داد و موهای پاها و سینه اش مثل گوریل خودنمایی می کرد. سقلمه ای نثارش کردم تا بیدار شود ولی انگار نه انگار، خاک بر سر بیهوش بود انگار! به دور تر خیره شدم و درب نیمه باز اتاق خواب را یافتم که به گمانم در آن لحظه تنها راه خروج از بحران بود. پایم را که از تخت به پایین گذاشتم، احساس نرمی به من دست داد که با آی کوچکی، منجر شد حواسم را جمع بکنم. پایین را نگاه کردم و چهره ی برانگیحته ی دختری را دیدم که با حالتی مبهوت مرا می نگریست، گویا او هم مرا نمی شناخت . چند ثانیه ای چشم در چشم شدیم و نا گاه نگاهی به پایم انداخت که روی دستش بود همچنان، دوزاری ام افتاد و پایم را برداشتم، طفلکی خیلی خودش را نگه داشت که جیغ نزند و مانند خرس قطبی دوباره به خواب رفت! کم کم داشت شاخی بزرگ از این ملاجم به بیرون هدایت می شد.سرم منگ می زد و چشمانم سیاهی می رفت. تمام دست و پایم خواب رفته بود و در این کشاکش سعی می کردم به یاد بیاورم که ماجرا چیست، ولی انگار نه انگار. با احتیاط بیشتری از تخت بلند شدم و بعد از کمی تلو تلو خوردن، راه در خوروجی این اتاق به هم ریخته را در پیش گرفتم. چشمتان روز بد نبیند، کاش در همان اتاق می ماندم. فجایعی دیدم، که به گمانم بعد از بمب باران اتمی ناکازاکی و هیروشیما، در رده ی بعدی فجایع و سوانح بشری قرار می گرفت. چشمانم را مالیدم و دو سه عدد سیلی جانانه نثار خودم کردم که مبادا خواب باشم. نه بد بختی خواب هم نبودم. شیشه های الکل، سراسر پذیرایی را پوشانده بود و افراد زیادی در گوشه و کنار اتاق روی و کنار همدیگر آرمیده بودند، نه به شکلی منظم البته. اینها که بودند؟ یکی دو تا از چهره ها آشنا بود برایم ولی بقیه را نمی شناختم. مثانه ام داشت منفجر می شد و راه مستراح را در پیش گرفتم. چند قدمی برنداشته بودم که احساس کردم جسم تیزی در کف پایم فرو رفته است. پایم را بالا گرفتم و تکه های شیشه را از کف پایم در آوردم. خون داشت فواره میزدو از درد گریه ام در آمد و از طرفی نگران این بودم که عمق فاجعه چقدر است! پایپ؟؟؟ آخر پایپ اینجا چه کار می کرد؟ آنهم در خانه ی من؟ لعنتی هر کس هم آن را استفاده کرده، نکرده بود بگذارش روی بلندی، نامرد. چشمم همچنان تار می دید اینور و آنور را. دستم را به اطرافم کشیدم و دنبال پارچه ای، ملحفه ای چیزی گشتم تا زخمم را ببندم خیر سرم. یافتم! پارچه ی کشی قرمز رنگی که از شانس من به شکل توری هم بود پیدا کردم و خیلی محکم روی زخمم را بستم. به سختی از جایم بلند شدم و لنگان لنگان عازم مستراح شدم. در راه مراقب بودم که پایم را روی کسی نگذارم. در همین اثنا یکهو چشمم افتاد به قاب عکس شکسته ای که روی زمین افتاده بود و عکس خانمی را انداخته بود که از قضا ایشان در لباس عروسی بودند. به مخم کمی فشار آوردم و احتمال دادم که ایشان باید همسر بنده باشند. ولی چرا حالا در خانه نیست؟ کجاست این زن بنده؟ در همین افکار بودم که صدای زنگ تلفن توجه مرا به خودش معطوف کرد. فشار مثانه داشت کمرم را می شکست و می خواستم بیخیال تلفن شوم ولی در هر صورت به سمت تلفن رفتم. گوشی را برداشتم، &#8220;بفرمائید؟&#8221; . &#8221; سلام عزیزم، خوبی؟ تو چرا امروز سر کار نرفتی؟ من فرودگام. تا نیم ساعت دیگه می رسم خونه، غذا رو بذار گرم شه که خیلی گرسنمه، لاو یو هانی، بابای&#8221; و صدای بیب بیب تلفن مانند پتک بر سرم خراب شد! یا خدا! حالا چه خاکی بر سرم بکنم! زن من کجا بوده که الان می خواهد بیاید؟<br />
از جایم بلند شدم و دیگر طاقتم طاق شده بود و دوان دوان و لنگ لنگان به مستراح رسیدم و همین که درب را باز کردم صدای جیغی باعث شد تا به سرعت درب را ببندم! در کسری از ثانیه خانمی را دیدم عریان، که فقط سینه بندی قرمز بسته بود و سر در توالت فرنگی کرده بود و با دیدن من جیغی عمیق کشید. سینه بندش به چشمانم آشنا آمد!انگار بارها آنرا دیده باشم.مستراح را بیخیال شدم و دوباره راهی اتاق خواب شدم تا آنجا از حمام استفاده کنم و این مثانه لعنتی را خالی کنم. بعد به باقی امور بپردازم. در این اثنا هم فقط به این فکر بودم که مبادا به این زودی نیم ساعت دیگر بشود و زن من به خانه بیاید. به اتاق خواب که رسیدم خوب اینطرف و آن طرف را نگاه کردم و اثری از حمام نیافتم! مانند فلک زده ای که هیچ راه چاره ای ندارد، همانجا نشستم و شروع به گریستن کردم. با حالت استیصال به این طرف و آنطرف نگاه کردم و ناگهان فکری به سرم زد. گلدانی مصنوعی را کنارم پیدا کردم. اطراف را نگاه کردم! همه خواب بودند. انگار دنیا را به من داده باشند. کارم را در آن گلدان کردم و چند نفس عمیق کشیدم و با خوشحالی از جایم بلند شدم. اوه اوه یادم آمد که چند دقیقه ای بیشتر وقت ندارم باید سر و سامانی به این خانه بدهم و اینها را تا همسرم نیامده بود بیرون کنم! حالا دلایل را میگذاشتم برای بعد. به سمت تخت خواب رفتم و آن غول بیابونی را چند تکان محکم دادم که بلند شود. ناگهان مانند فنون کشتی کج از جایش پرید و با یک حرکت ژانگولر مرا به روی تخت کشید و آرام در گوشم گفت: &#8220;مگه قرار نبود کسی به تلفن دست نزنه؟ حالا بگیر بتمرگ سر جات و انقدر راه نرو&#8221; مرا میگویی از ترس دیگر صدایم درنیامد و ساکت شدم! هنوز گیج گیج بودم&#8230;<br />
سعی کردم کمی افکارم را متمرکز کنم تا ببینم دقیقن قضیه چیست. آخرین چیزی که یادم می آمد این بود که امروز بعد از ظهر قرار بود که با همسرم به خانه ی یکی از دوستان بروم تا کاری را انجام بدهیم. نه یادم می آمد که کجا و نه کدام دوست و نه  اینکه چرا امروز من سر کار نرفته ام! این را همسرم پشت تلفن از فرودگاه گفته بود! همسرم؟ فرودگاه؟ اوکه امروز با من بود؟؟؟در همین افکار بودم که ناگهان از اتاق پذیرایی صدایی آمد که &#8220;همه آماده باشید! داره میرسه!&#8221; آماده باشیم؟ برای چی؟ آمادگی برای چه کاری؟ خانم بنده الان میرسد و اینها در خانه ی من هستند. همسرم بیچاره ام می کرد. می دانستم. خواستم چیزی بگویم که آن نره غول دستش را روی دهانم گذاشت و گفت: &#8220;هییییییییییش، صدات در نیاد. فقط همینکه اومد کاری رو که قرار بود بکنی رو انجام بده&#8221; ناگهان صدای باز شدن درب آمد و همزمان صدای ترکاندن شامپاین و فریاد تولد تولد تولدت مبارک!!! عرق از سر و رویم سرازیر شد. آخر امروز تولد همسر من نبود. می دانستم. یعنی من تولد اورا از یاد برده باشم؟<br />
 صدای سوت و کف و دست و جیغ از آن اتاق می آمد. خیلی دوست داشتم که ببینم آنطرف چه خبر است! پچ پچ هایی می شنیدم که یک نفر به دیگری می گفت: برو عزیزم تو اون یکی اتاق لباساتو عوض کن و بیا تا ادامه جشنو بگیریم. در همین لحظه اون نره غول گفت &#8220;آماده باش داره میاد.&#8221; ناگهان درب اتاق باز شد و چراغ روشن شدو صدای جیغ بلندی گوشم را کر کرد. چشمانم را باز کردم! نزدیک بود از هوش بروم، همان پشمالو با چاقوی بزرگی بالا سرم ایستاده بوده و از نوک چاقو خون می چکید. لباسم خونی شده بود. خوب که نگاه کردم فهمیدم که مرده ام. ولی پس چرا اصلن ضربه ی چاقویش درد نداشت؟ دست به خون روی لباسم زدم . متوجه شدم که خونی در کار نیست و سس گوجه فرنگیست. ناگهان صدای خنده های بلندی به گوشم رسید. حتی همان خانم توی قاب عکس که به خیالم همسر من بود هم بعد از جیغش داشت می خندید. سریع به سمت یکی از مردها دوید و او را در آغوش گرفت و بوسید: &#8220;عزیزم تو چقدر خوبی، می دونستی من عاشق هیجانم و تو روز تولدم سورپرایز به این خوبی برام درست کردی&#8221; من را می گویی از تعجب دهانم وا مانده بود. بلند شدم و خودم را جمع و جور کردم و حواسم را جمع کردم که سوتی ندهم. فهمیدم که برنامه ای تدارک دیده شده بوده و من هم گویا یکی از بازیگران بودم. آن خانمی که زیر تخت خوابیده بود هم سس گوجه فرنگی روی بدنش بود و مشغول پاک کردن آنها بود. آن آقای نره غول ماسکی را که بر چهر ه اش زده بود را برداشت و متوجه شدم که دوس صمیمی ام آرش است.<br />
 کم کم داشت همه چیز یادم می آمد. چند دقیقه ای گذشت و کم کم همه چیز را به خاطر آوردم. اول از همه فهمیدم که قرصم را که خورده بودم بعدش الکل نوشیده بودم و دکتر گفته بود که اگر اینکار را بکنی حواسپرتی لحظه ای گریبانگیرت می شود. بعد به خاطر آوردم که من عینکی ام و حالا عینکم به چشمانم نیست. به اتاق پذیرایی رفتم. میهمانها مشغول رقص و پایکوبی بودند و من دنبال عینکم. بعد از کلی کند و کاو عینک شکسته ی خونی و مالینم را در همان نقطه که پایم بریده بود پیدا کردم. آخرش هم شباهت عینکم و پایپ را متوجه نشدم. نیم نگاهی به پای بریده و پارچه ای که رویش بسته بودم انداختم. همان پارچه ی توری قرمز! یا بهتر بگویم شورت توری قرمز. ست همان سینه بندی که آن خانم در دستشوئی بسته بود. دو دستی بر سرم کوبیدم. دوان دوان به سمت دستشوئی رفتم. خانمم را دیدم که مغموم در گوشه ای از دستشوئی ایستاده و با لحن آتشینی می گوید که لباس زیر من کو؟ یادم آمد که قبل از این قضایا و هنگام ورود به خانه دوستم، چون هوا بارانی بود، در راه همسرم به داخل چاله ای پر از گل و لای افتاده بود و به خاطر ضیق وقت در خانه ی دوستم به حمام رفته بود. از آنجا که در همان لحظه ها بازی شروع شده بود و چراغها خاموش شده بودند و به من آلزایمر لحظه ای دست داده بود، شورت همسرم را از کیفش برداشته بودم و عینکم را پاک کرده بودم و همانجا رها کرده بودم و به داخل اتاق خواب و رخت خواب رفته بودم. داخل اتاق خواب هم به این خاطر حمام نبود چون دستشوئی و حمامش با هم بود. سر آخر هم متوجه شدم که جهت کادوی تولد برای این دوستم یک گلدان مصنوعی آورده بودیم.<br />
 خاک بر سرش بکنند با این سورپرایزش!!!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/marllboro.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/marllboro.wordpress.com/1748/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/marllboro.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/marllboro.wordpress.com/1748/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/marllboro.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/marllboro.wordpress.com/1748/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/marllboro.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/marllboro.wordpress.com/1748/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/marllboro.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/marllboro.wordpress.com/1748/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/marllboro.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/marllboro.wordpress.com/1748/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/marllboro.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/marllboro.wordpress.com/1748/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=marllboro.wordpress.com&amp;blog=12608513&amp;post=1748&amp;subd=marllboro&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://marllboro.wordpress.com/2011/12/03/%d8%a7%d8%ab%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%a8%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c847ef90e95e558f39cb0a506463f1fe?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">marllboro</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/12/1264516990_mindbendingphotography3.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">1264516990_MindBendingPhotography3</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سگ و سرباز و سوپور&#8230;</title>
		<link>http://marllboro.wordpress.com/2011/09/20/%d8%b3%da%af-%d9%88-%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b2-%d9%88-%d8%b3%d9%88%d9%be%d9%88%d8%b1/</link>
		<comments>http://marllboro.wordpress.com/2011/09/20/%d8%b3%da%af-%d9%88-%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b2-%d9%88-%d8%b3%d9%88%d9%be%d9%88%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Sep 2011 13:20:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>marllboro</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://marllboro.wordpress.com/?p=1743</guid>
		<description><![CDATA[چند وقتی بود که فحش را می کشیدم به جد و آباد آن نمک به حرامی که سربازی را اختراع کرد! نمی دانم خاک بر سرش بکنند شب خوابیده بوده و صبح بلند شده و تصمیم گرفته پسرهای جوان بدبخت را را چند صباحی به فلاکت و علافی بکشاند و با روح لطیف آنان بازی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=marllboro.wordpress.com&amp;blog=12608513&amp;post=1743&amp;subd=marllboro&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img alt="" src="http://www.iran-shadi.com/pictures/5fqgle_dn.jpg" class="alignnone" width="450" height="338" /></p>
<p>چند وقتی بود که فحش را می کشیدم به جد و آباد آن نمک به حرامی که سربازی را اختراع کرد! نمی دانم خاک بر سرش بکنند شب خوابیده بوده و صبح بلند شده و تصمیم گرفته پسرهای جوان بدبخت را را چند صباحی به فلاکت و علافی بکشاند و با روح لطیف آنان بازی کند. عجب تصمیم مسخره ای گرفته بوده است.<br />
آقای پستچی باشی تا جوانهایی هم سن و سال مرا می دید که به آن پستخانه ی کوفتی می روند شصتش خبردار می شد که آمده ایم برای دفترچه ی آماده به خدمت! گویا منتظر بود که بدهد به دستمان! و ماهم دفترچه آماده به خدمت به دست می گرفتیم و راهی سربازی. هیچ گاه آن تیغ کله تراشی آقای سلمانی را فراموش نمی کنم که با چونان غیضی کله ام را می تراشید که سگ پاچه ی دزد را بگیرد. کوفتی آخرش هم لاله ی گوشم را برید و چند صباحی که دستم به گوشم می خورد، تا فیها خالدانم آتش می گرفت، لا مروت!<br />
راست می گفتند، خروس خان در دهات ما تنها من بودم و سگ و سوپور. باد صبحگاهی که به کله ی کچلم اصابت می نمود، ارمغان بدبختیها بود از همان روز اول.<br />
آخر خیر سرمان تحصیل کرده بودیم و هفت هشت سالی تحصیلات عالیه را طی نموده بودیم، ولی از همان ابتدا این بلای خانمان سوز مانند شتری دو کوهانه، جخ پشت در منزلمان نشسته بود و با ترکه ی بچه های شر و شور محل هم از جایش بلند نمی شد. چه می توانست کرد، هیچ!<br />
راه افتادم و سوار بر اوتوبوسی با همقطار های هم سن و سال خودم راهی ناکجا آباد شدیم تا با دست باز سرباز وطن شویم. میرفتیم که دینمان را به وطنمان ادا کنیم! اگر خدا قبول کند&#8230;!<br />
همیشه می شنیدم که می گفتند دوران سربازی آبستن حوادث گوناگون است و بزرگترین دروازه برای ورود هر کس و ناکس به زندگی ات، پسر عمه ام می گفت که با هر کس که دعوا کنی، چند صباحی طول نخواهد کشید که رفقای جینگی یکدیگر می شوید و هر زمان که این را می گفت به فکر فرو می رفتم که مگر می شود من هم روزی دعوا کنم؟!<br />
پادگان تخیلیی داشتیم.دوران آموزشی را می گویم. آنها که قدیمی تر بودند به ما که تازه آمده بودیم می گفتند آلت یقلوی یا آلت جدید، نمی دانستیم معنیش را تا اینکه برای اولین بار یقلوی را در دستمان گرفتیم و حتی درونش غذا خوردیم، آنوقت بود که معنی آلت یقلوی را درک کردیم. همیشه مواظب بودم که اتفاقی بیفتد و به هنگام خدمت سیگاری بشوم، آخر می گفتند پسرها در خدمت یا سیگاری می شوند یا &#8230;! ما هم بالاخره باید پیش پسرهای فک و فامیل که خدمت کرده بودند سری بالا می گرفتیم. نمیشد از خدمت بیایی و برق چشمی ازما ببینند و بفهمند که سیگاری نشده ایم. همین پسر عمه ی شاسگول ما هم سیگاری شده بود. اف داشت آخر!<br />
چند صباحی گذشت و یک پادگان با کله های تراشیده و چهره های نخراشیده و لباسهای همشکل در سوز سرما و برف و بوران، بوق سگ را با شیهه ی فر مانده ی گروهان آغاز می کردیم و شب هنگام را با خاموشی و گوزهای پیاپی هم قطار ها به بوق سگ می رساندیم، اگر خشم شب می گذاشت.کارمان شده بود آلت موش را چال کردن.رژه رفتن و سر کلاسهای صد من یه غاز ظاهر شدن. خوبیش این بود که می خوابیدی سر کلاسها. لامصب خیلی کیف می داد آن چورت ها که با پس گردنی پشت سری به پایان می رسید و رژه آغاز می شد. خاک بر سرشان بکنند.<br />
میدان تیر را همیشه صد میزدم از فاصله ی صد متری. این بالا تختی اوسگول ما با خودکار سیبل را سوراخ می کرد و همیشه یک صفر کله گنده می گرفت. می خواستند تجدید دوره اش کنند که اورکت هایمان را تعویض کردیم و آن روز به دلیل وجود مه، سیبل را آورده بودند پنجاه متری، حیف آن صدی که برایش زدم، الاغ از ده تیر یکی را به سیبل زده بود آن هم در محوطه ی امتیاز دو. بمیرد الهی!<br />
آموزشی تمام شد، دوران خوبی بود و از یگان بسیار بهتر. فکرت آزاد بود و همقطارهایت همه مثل خودت درد مشترک داشتند. دوران یگان از آلت یقلوی در آمده بودیم و دیگر بهمان می گفتند چس ماه، بعضی ها که مودب تر بودند اندک ماه هم می گفتند. موهایم کمی بلند تر شده بود ولی این دژبان نا مروت مگر می گذاشت کمی به خودمان برسیم. لامصب ها در یک دستشوئی 10 تایی یک لامپ صد وات روشن می کردند که مبادا آلت خودت را ببینی و به حرام بیفتی! یادم است آن زمان که برای اولین بار مرخصی ساعتی گرفتم و به شهر رفتم تا به رستورانی بروم و چیزی بخورم، وقتی داخل سرویس بهداشتی اش چشمم به آنجایم افتاد خجالت کشیدم و تا دقایقی روی دیدنش را نداشتم. غریبه بودم با هایش.<br />
دوران آلت موش چالکنی یگان خیلی به کندی می گذشت ولی خوبی اش این بود که بعد از ظهر ها می توانستی به خانه باز گردی ولی امان از اون روزی که باید پست می دادی! دنیا تیره و تار می شد. شب را باید داخل پادگان می خوابیدی و چه بدتر که پستت نیمه های شب باشد. بچه ها را می دیدی که می روند خانه شان ولی تو باید بمانی و برجکها را سر بزنی که مبادا سرباز بیشعوری خوابش نبرده باشد. برجکهایی که از هیچ چی مراقبت می کردند. آه یادش بخیر، چه دوران بیضه ای بود!<br />
موقع آمدن به یگان سه چهار عدد ستاره ی کوفتی دادند تا بچسبانیم به آن شانه های کوفتیمان، شنیده ام آنها را هم دیگر به سرباز ها نمی دهند.چه روزها را به شب نرساندیم و چه شب ها را روز نکردیم. از دوران چس ماهی در آمدیم و پایه شدیم. گتر های شلوارمان پائین رفته بود و پوتینهایمان مندرس. هر که میدید احتراممان می کرد و حتی دژبان هم کمتر سر به سرمان می گذاشت. می دانستند که حوصله نداریم دیگر.<br />
رفتیم و با هزار بیضه مالی معافیت از پست را گرفتیم. خجالت داشت دیگر امثال ما پست بدهند. به دوران نکشی افتاده بودیم و دیگر بهمان می گفتند خسته. کلاهمان همیشه در جیبمان بود و دیگر به امیر و سردار و سرهنگ هم احترام نمی گذاشتیم. کاریمان نداشتند. روز آخر سربازی، وقتی تسویه حساب هایم تمام شد، گوشه ای دنج از پادگان را پیدا کردم. همیشه موقع نماز که می شد به آنجا پناه می بردم. آخر نماز اجباری بود و ما هم که گروه خونیمان به این صحبتها نمی خورد. دقایقی را با خودم خلوت کردم و گریستم. آنگاه شاشیدم به آن پادگان، آن پادگانی که بهترین دوران زندگی ام را به یغما برد. دروغ چرا دو سه دفعه هم باد معده ام را رو به سوی میدان صبحگاه ول کردم تا نشانی باشد بر این همه باد معده هایی که شب و روز زدند بر سر و صورتمان که شما دینی دارید به این مملکت، باید ادایش کنید.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/marllboro.wordpress.com/1743/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/marllboro.wordpress.com/1743/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/marllboro.wordpress.com/1743/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/marllboro.wordpress.com/1743/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/marllboro.wordpress.com/1743/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/marllboro.wordpress.com/1743/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/marllboro.wordpress.com/1743/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/marllboro.wordpress.com/1743/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/marllboro.wordpress.com/1743/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/marllboro.wordpress.com/1743/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/marllboro.wordpress.com/1743/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/marllboro.wordpress.com/1743/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/marllboro.wordpress.com/1743/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/marllboro.wordpress.com/1743/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=marllboro.wordpress.com&amp;blog=12608513&amp;post=1743&amp;subd=marllboro&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://marllboro.wordpress.com/2011/09/20/%d8%b3%da%af-%d9%88-%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b2-%d9%88-%d8%b3%d9%88%d9%be%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c847ef90e95e558f39cb0a506463f1fe?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">marllboro</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://www.iran-shadi.com/pictures/5fqgle_dn.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>تو اسپارتاکوس صبح تا شب برنامه سکسه، یه نفر بچه دار نمیشه&#8230;!</title>
		<link>http://marllboro.wordpress.com/2011/08/23/%d8%aa%d9%88-%d8%a7%d8%b3%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%a7%da%a9%d9%88%d8%b3-%d8%b5%d8%a8%d8%ad-%d8%aa%d8%a7-%d8%b4%d8%a8-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%b3%da%a9%d8%b3%d9%87%d8%8c-%db%8c%d9%87/</link>
		<comments>http://marllboro.wordpress.com/2011/08/23/%d8%aa%d9%88-%d8%a7%d8%b3%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%a7%da%a9%d9%88%d8%b3-%d8%b5%d8%a8%d8%ad-%d8%aa%d8%a7-%d8%b4%d8%a8-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%b3%da%a9%d8%b3%d9%87%d8%8c-%db%8c%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Aug 2011 08:15:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>marllboro</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://marllboro.wordpress.com/?p=1720</guid>
		<description><![CDATA[بعد تو فیلم ستایش طاهر هنوز ستایش رو بوس معمولی هم نکرده ستایش 2 تا بچه پس انداخته !ریدی با فیلمات!<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=marllboro.wordpress.com&amp;blog=12608513&amp;post=1720&amp;subd=marllboro&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعد تو فیلم ستایش طاهر هنوز ستایش رو بوس معمولی هم نکرده ستایش 2 تا بچه پس انداخته !ریدی با فیلمات!</p>
<p><a href="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/08/100602063822667942.jpg"><img src="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/08/100602063822667942.jpg?w=450&#038;h=281" alt="" title="100602063822667942" width="450" height="281" class="aligncenter size-full wp-image-1721" /></a></p>
<p><a href="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/08/jxf5b4i34urwwhyso182.jpg"><img src="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/08/jxf5b4i34urwwhyso182.jpg?w=450" alt="" title="jxf5b4i34urwwhyso182"   class="aligncenter size-full wp-image-1722" /></a></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/marllboro.wordpress.com/1720/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/marllboro.wordpress.com/1720/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/marllboro.wordpress.com/1720/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/marllboro.wordpress.com/1720/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/marllboro.wordpress.com/1720/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/marllboro.wordpress.com/1720/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/marllboro.wordpress.com/1720/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/marllboro.wordpress.com/1720/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/marllboro.wordpress.com/1720/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/marllboro.wordpress.com/1720/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/marllboro.wordpress.com/1720/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/marllboro.wordpress.com/1720/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/marllboro.wordpress.com/1720/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/marllboro.wordpress.com/1720/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=marllboro.wordpress.com&amp;blog=12608513&amp;post=1720&amp;subd=marllboro&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://marllboro.wordpress.com/2011/08/23/%d8%aa%d9%88-%d8%a7%d8%b3%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%a7%da%a9%d9%88%d8%b3-%d8%b5%d8%a8%d8%ad-%d8%aa%d8%a7-%d8%b4%d8%a8-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%b3%da%a9%d8%b3%d9%87%d8%8c-%db%8c%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c847ef90e95e558f39cb0a506463f1fe?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">marllboro</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/08/100602063822667942.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">100602063822667942</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/08/jxf5b4i34urwwhyso182.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">jxf5b4i34urwwhyso182</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی&#8230;. نترس گردوی کوچک ! آنچه سیاه می شود روی تو نیست ، دست آنهاست</title>
		<link>http://marllboro.wordpress.com/2011/08/21/%d8%a8%d8%b1%d9%87%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%aa-%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%86%d9%86%d8%af-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%b4%d9%88%db%8c-%d9%86%d8%aa%d8%b1%d8%b3/</link>
		<comments>http://marllboro.wordpress.com/2011/08/21/%d8%a8%d8%b1%d9%87%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%aa-%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%86%d9%86%d8%af-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%b4%d9%88%db%8c-%d9%86%d8%aa%d8%b1%d8%b3/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Aug 2011 11:09:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>marllboro</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://marllboro.wordpress.com/?p=1717</guid>
		<description><![CDATA[برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی&#8230;. نترس گردوی کوچک ! آنچه سیاه می شود روی تو نیست ، دست آنهاست<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=marllboro.wordpress.com&amp;blog=12608513&amp;post=1717&amp;subd=marllboro&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/08/291839_160648537346462_100002039495595_336280_6047242_n.jpg"><img src="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/08/291839_160648537346462_100002039495595_336280_6047242_n.jpg?w=450" alt="" title="291839_160648537346462_100002039495595_336280_6047242_n"   class="aligncenter size-full wp-image-1718" /></a></p>
<p>برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی&#8230;. نترس گردوی کوچک ! آنچه سیاه می شود روی تو نیست ، دست آنهاست</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/marllboro.wordpress.com/1717/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/marllboro.wordpress.com/1717/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/marllboro.wordpress.com/1717/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/marllboro.wordpress.com/1717/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/marllboro.wordpress.com/1717/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/marllboro.wordpress.com/1717/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/marllboro.wordpress.com/1717/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/marllboro.wordpress.com/1717/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/marllboro.wordpress.com/1717/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/marllboro.wordpress.com/1717/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/marllboro.wordpress.com/1717/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/marllboro.wordpress.com/1717/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/marllboro.wordpress.com/1717/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/marllboro.wordpress.com/1717/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=marllboro.wordpress.com&amp;blog=12608513&amp;post=1717&amp;subd=marllboro&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://marllboro.wordpress.com/2011/08/21/%d8%a8%d8%b1%d9%87%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%aa-%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%86%d9%86%d8%af-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%b4%d9%88%db%8c-%d9%86%d8%aa%d8%b1%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c847ef90e95e558f39cb0a506463f1fe?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">marllboro</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/08/291839_160648537346462_100002039495595_336280_6047242_n.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">291839_160648537346462_100002039495595_336280_6047242_n</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>معروف ترین جمله یک ایرانی در مورد یک فرد موفق اینگونه است&#8230;</title>
		<link>http://marllboro.wordpress.com/2011/08/14/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%88%d9%81-%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%85%d9%84%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%db%8c%da%a9-%d9%81%d8%b1%d8%af/</link>
		<comments>http://marllboro.wordpress.com/2011/08/14/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%88%d9%81-%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%85%d9%84%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%db%8c%da%a9-%d9%81%d8%b1%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 14 Aug 2011 11:22:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>marllboro</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://marllboro.wordpress.com/?p=1715</guid>
		<description><![CDATA[تا دیروز کون میدادا !<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=marllboro.wordpress.com&amp;blog=12608513&amp;post=1715&amp;subd=marllboro&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تا دیروز کون میدادا !</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/marllboro.wordpress.com/1715/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/marllboro.wordpress.com/1715/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/marllboro.wordpress.com/1715/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/marllboro.wordpress.com/1715/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/marllboro.wordpress.com/1715/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/marllboro.wordpress.com/1715/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/marllboro.wordpress.com/1715/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/marllboro.wordpress.com/1715/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/marllboro.wordpress.com/1715/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/marllboro.wordpress.com/1715/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/marllboro.wordpress.com/1715/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/marllboro.wordpress.com/1715/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/marllboro.wordpress.com/1715/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/marllboro.wordpress.com/1715/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=marllboro.wordpress.com&amp;blog=12608513&amp;post=1715&amp;subd=marllboro&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://marllboro.wordpress.com/2011/08/14/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%88%d9%81-%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%85%d9%84%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%db%8c%da%a9-%d9%81%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>29</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c847ef90e95e558f39cb0a506463f1fe?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">marllboro</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چشمان کاملن بسته&#8230;</title>
		<link>http://marllboro.wordpress.com/2011/08/06/%da%86%d8%b4%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84%d9%86-%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d9%87/</link>
		<comments>http://marllboro.wordpress.com/2011/08/06/%da%86%d8%b4%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84%d9%86-%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Aug 2011 04:11:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>marllboro</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://marllboro.wordpress.com/?p=1685</guid>
		<description><![CDATA[مثل همیشه راه طویل و دراز و تکراری روزمرگی را طی می کردم و بی توجه به این و آن ، قدمهایم را آهسته در افکار پوج و سرگردانم می نهادم. نمیدانم چه حسی بود، گمراهی، سرگردانی، خستگی! نمی دانستم فقط می خواستم بروم&#8230; مترو شلوغ بود، مثل همیشه. کمی منتظر شدم. قطار با آن [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=marllboro.wordpress.com&amp;blog=12608513&amp;post=1685&amp;subd=marllboro&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/08/shut-eye-300x239.jpg"><img src="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/08/shut-eye-300x239.jpg?w=450" alt="" title="shut-eye-300x239"   class="aligncenter size-full wp-image-1686" /></a></p>
<p>مثل همیشه راه طویل و دراز و تکراری روزمرگی را طی می کردم و بی توجه به این و آن ، قدمهایم را آهسته در افکار پوج و سرگردانم  می نهادم. نمیدانم چه حسی بود، گمراهی، سرگردانی، خستگی! نمی دانستم فقط می خواستم بروم&#8230; مترو شلوغ بود، مثل همیشه. کمی منتظر شدم. قطار با آن صدای کج و معوجش نشان می داد که می آید و با خودش کوله باری از شلوغی را به ارمغان می آورد. چند متری بیشتر نمانده بود. راسخ بودم و کوچکترین تردیدی را به وجودم راه نمی دادم&#8230; تنها دو قدم مانده بود. همه چیز مانند صحنه ی آهسته ی سرازیر شدن برگی از درخت و یا هم آغوشی معشوقی با عشقش و یا غروب آفتاب در نظرم می گذشت. آقای متشخصی که با کیف سامسونتش ساعتش را نگاه می کرد و عرق از سر و کولش می بارید. دختری با آن کفشهای کتانی قرمز رنگ و موهای های لایتش در لاین روبرو مشغول خندیدن با دوست پسر لاغر و دیلاغش با آن ته ریش مسخره اش بود. و آن خانم چادری که آرام و بی سر و صدا بر روی نیمکتهای مترو آرمیده بود&#8230; کارگری خسته با آن دست های پینه بسته پهلویم ایستاده بود و آماده بود که با چابکی روانه ی مترو شود. آن آقای بادکنک فروش را می شناختمش. همیشه می آمد و فریاد می زد که برای بازی بچه هایتان بادکنک بخرید&#8230; بادکنک های بزرگی که اگر سالها هم در آن ها می دمیدی باد نمی شدند. وقت نشد که حتی یکبار هم از او بادکنک بخرم. شاید چون بچه ای نداشتم که با دیدن بادکنکش خوشحال شود. و آقای راننده ی قطار که آخرین چهره ی این صحنه های آهسته بود. و صدای سوت ممتد مترو و جیغ همان خانم کتانی قرمز برای من در آن لحظه از هر سونات لذت بخشی زیبا تر بود. حس زیبایی بود&#8230;..<br />
کتابخانه مانند همیشه خلوت بود. شاخه گل رز قرمزی را که خریده بودم با هزار وسواس طوری گرفتم که معلوم نشود. پشت پیشخوان کتابخانه نشسته بود و مشغول نوشتن بود. عزمم را جزم کرده بودم و با قدمهای محکم به جلوی پیشخوان رفتم. لحظه ای درنگ کردم، گویا مرا نمی دید. شاخه ی گل را به آهستگی به روی پیش خوان نهادم. تپشهای قلبم به حالت انفجار رسیده بود&#8230; نوشتنش متوقف شد. سرش را به آرامی بالا آورد و لبخند ملیحی را تحویلم داد. شاخه گل را برداشت و با چشمانی بسته بوئید. نمی دانم که آیا باز چشمانش را باز کرد یا خیر، کتابخانه را ترک کرده بودم و مشغول گذر از خیابان بودم. بوق ممتد ماشینی را شنیدم. ترسیدم. احساس خوبی نبود&#8230;<br />
چرا اینها اینگونه اند؟ چرا به من به دیده ی فردی دیوانه می نگرند؟ ولی من می دانم که آنها دیوانه اند. همیشه همین موقع ها برای هوا خوری به بیرون سالن می آوردنمان و من گوشه ای دنج را میافتم و در خلوت خودم به دیوانگان اطرافم می نگریستم. قرص هایی که شب و روز به من میدادند را در زیر پایه ی همان نیمکت پنهان می نمودم که مبادا کسی ببیند. در گوشه ای نزدیک آن گربه ی لاغر تنبل به کنارم می آمد و آرام می خوابید. تنها او می دانست که من بی آزارم و دیوانه نیستم، نمی دانم! شاید آن گربه هم دیوانه بود. رفیق خوبی بود ولی، همیشه به حرفهایم گوش می کرد و صدایش در نمی آمد، در پایان وقت هوا خوری هم با خمیازه ای راهش را می کشید و میرفت، انگار که حرفهای من برایش کسل کننده باشد ولی رفیق به او می گفتند، روزهای بعد هم باز می گشت کنارم و باز منتظر بود که برایش حرف بزنم. دیوانه ای بود واقعن. قرص ها را برداشتم. ده بیست تایی می شد. مثل دیوانه ها همه را در دهانم ریختم و مشغول جویدنشان شدم. چه تلخ بود، اه &#8230;اه &#8230; فکر کنم گربه هم فهمید که من دیوانه ام، ناگهان با زوزه ای از جایش پرید و پا به فرار گذاشت&#8230; قلبم درد گرفت&#8230;.<br />
داغ بود . چگونه بگویم ذوبم کرد. مانند اینکه از جایت بلند شوی و ناگهان محکم جمجمه ات به زیر پنجره ای یا طاقچه ی دیواری یا میزی برخورد کند. ولی خیلی محکمتر از این حرفا. دندانهایم را محکم به هم فشار دادم نزدیک بود خورد شوند. وقت نشد دستم را به سرم بکشم و عمق فاجعه را تشخیص دهم. آخرین چیزی که دیدم بندهای پوتینم بود که مشغول بستنشان بودم و آخرین صدایی که شنیدم صدای سوت خمپاره&#8230; هیچ احساسی نداشتم&#8230;<br />
و حالا در بیابانی خشک و بی آبم. منم و هم قطارهایم. گه گداری خارهایم به تن ماری فرو میرود و یا گه گداری همقطارهایم را می بینم که به دست موجوداتی دوپا از ته کنده می شوند و بار موجودات چارپایشان می شوند. دوست ندارم به سرنوشت هم قطارهایم دچار شوم. هر از گاهی باران می گیرد ولی باران را دوست ندارم. عاشق این تشعشع همیشگی خورشیدم که به شاخه های خاردارم برخورد می کند. عاشق این راه طویل و دراز و تکراری روزمرگی ام&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/marllboro.wordpress.com/1685/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/marllboro.wordpress.com/1685/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/marllboro.wordpress.com/1685/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/marllboro.wordpress.com/1685/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/marllboro.wordpress.com/1685/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/marllboro.wordpress.com/1685/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/marllboro.wordpress.com/1685/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/marllboro.wordpress.com/1685/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/marllboro.wordpress.com/1685/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/marllboro.wordpress.com/1685/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/marllboro.wordpress.com/1685/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/marllboro.wordpress.com/1685/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/marllboro.wordpress.com/1685/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/marllboro.wordpress.com/1685/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=marllboro.wordpress.com&amp;blog=12608513&amp;post=1685&amp;subd=marllboro&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://marllboro.wordpress.com/2011/08/06/%da%86%d8%b4%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84%d9%86-%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c847ef90e95e558f39cb0a506463f1fe?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">marllboro</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/08/shut-eye-300x239.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">shut-eye-300x239</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>كارگري خسته ، سكه اي از جيب جليقه كهنه اش درآورد تا صدقه دهد. جمله اي روي صندوق ديد و منصرف شد &#8230;</title>
		<link>http://marllboro.wordpress.com/2011/07/29/%d9%83%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%b1%d9%8a-%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%8c-%d8%b3%d9%83%d9%87-%d8%a7%d9%8a-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%8a%d8%a8-%d8%ac%d9%84%d9%8a%d9%82%d9%87-%d9%83%d9%87%d9%86%d9%87-%d8%a7/</link>
		<comments>http://marllboro.wordpress.com/2011/07/29/%d9%83%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%b1%d9%8a-%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%8c-%d8%b3%d9%83%d9%87-%d8%a7%d9%8a-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%8a%d8%a8-%d8%ac%d9%84%d9%8a%d9%82%d9%87-%d9%83%d9%87%d9%86%d9%87-%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 29 Jul 2011 10:41:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>marllboro</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://marllboro.wordpress.com/?p=1646</guid>
		<description><![CDATA[صدقه عمر را زياد ميكند<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=marllboro.wordpress.com&amp;blog=12608513&amp;post=1646&amp;subd=marllboro&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>صدقه عمر را زياد ميكند</p>
<p><a href="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/07/sdsq7n8tn4eceuo6gi3n.jpeg"><img src="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/07/sdsq7n8tn4eceuo6gi3n.jpeg?w=450" alt="" title="sdsq7n8tn4eceuo6gi3n"   class="aligncenter size-full wp-image-1647" /></a></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/marllboro.wordpress.com/1646/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/marllboro.wordpress.com/1646/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/marllboro.wordpress.com/1646/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/marllboro.wordpress.com/1646/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/marllboro.wordpress.com/1646/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/marllboro.wordpress.com/1646/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/marllboro.wordpress.com/1646/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/marllboro.wordpress.com/1646/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/marllboro.wordpress.com/1646/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/marllboro.wordpress.com/1646/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/marllboro.wordpress.com/1646/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/marllboro.wordpress.com/1646/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/marllboro.wordpress.com/1646/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/marllboro.wordpress.com/1646/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=marllboro.wordpress.com&amp;blog=12608513&amp;post=1646&amp;subd=marllboro&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://marllboro.wordpress.com/2011/07/29/%d9%83%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%b1%d9%8a-%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%8c-%d8%b3%d9%83%d9%87-%d8%a7%d9%8a-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%8a%d8%a8-%d8%ac%d9%84%d9%8a%d9%82%d9%87-%d9%83%d9%87%d9%86%d9%87-%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c847ef90e95e558f39cb0a506463f1fe?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">marllboro</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/07/sdsq7n8tn4eceuo6gi3n.jpeg" medium="image">
			<media:title type="html">sdsq7n8tn4eceuo6gi3n</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کرختی خوشایند&#8230;</title>
		<link>http://marllboro.wordpress.com/2011/07/27/%da%a9%d8%b1%d8%ae%d8%aa%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%af/</link>
		<comments>http://marllboro.wordpress.com/2011/07/27/%da%a9%d8%b1%d8%ae%d8%aa%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 27 Jul 2011 06:52:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>marllboro</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://marllboro.wordpress.com/?p=1643</guid>
		<description><![CDATA[ساعت 2 شب بود و من خسته و بی قرار. سرتاپایم درد عجیبی داشتم که آزارم می داد. شب سردی بود مانند شبهای دیگر و برف سپیدی سراسر حیاط خانه را پوشانده بود. کنار شومینه ی نسبتن گرم اتاق، با آن آجرهای سفالی و قهوه ای رنگش، بر روی آن صندلی راحتی همیشگی نشسته بودم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=marllboro.wordpress.com&amp;blog=12608513&amp;post=1643&amp;subd=marllboro&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/07/166815_190551927637846_132465563446483_689257_1782222_n.jpg"><img src="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/07/166815_190551927637846_132465563446483_689257_1782222_n.jpg?w=450&#038;h=284" alt="" title="166815_190551927637846_132465563446483_689257_1782222_n" width="450" height="284" class="aligncenter size-full wp-image-1644" /></a></p>
<p>ساعت 2 شب بود و من خسته و بی قرار. سرتاپایم درد عجیبی داشتم که آزارم می داد. شب سردی بود مانند شبهای دیگر و برف سپیدی سراسر حیاط خانه را پوشانده بود. کنار شومینه ی نسبتن گرم اتاق، با آن آجرهای سفالی و قهوه ای رنگش، بر روی آن صندلی راحتی همیشگی نشسته بودم و به سوختن هیزم ها داخل آتش خیره شده بودم. پتو را به دور خودم پیچیده بودم و از گرمایی که این دو به من می دادند لذت می بردم. صدای سوختن هیزمها به فضا جان میداد و بویش مشامم را می نوازید و گرمایش با صورتم عشق بازی می کرد. فشاری به صندلی آوردم و تکانها آغاز شد، صدای تکانها را خیلی دوست داشتم&#8230;قیریژ&#8230;قیریژ&#8230;قیریژ&#8230;&#8230;. با تنی عریان آمد و کنارم نشست، روی صندلی همیشگی اش، هیچ گاه دوست نداشت این هنگام از شب لباس بر تن کند. موهای پریشانش من را نشئه میکرد و به جای آتش، چشمانم خیره به موهایش می شد ولی او به آتش زل زده بود و به من نگاه نمی کرد.سردش بود، می دانستم. چشمانش به قدری زیبا بود که از تماشایش سیر نمی شدم. کاش همیشه اینجا بماند. خودم را به کنار صندلی کشیدم و با اشاره از او خواستم که بیاید و کنارم بنشیند. پذیرفت و کنارم نشست و سرش را بر روی پاهایم گذاشت و مانند کودکی معصوم، خود را جمع کرد. انگشتانم را به لای موهای همچو آبشارش می کشیدم و آرام نوازشش می کردم. صدایش را به آرامی می شنیدم، &#8220;سردم است&#8221; گوشه ای از پتو را بر رویش کشاندم و محکم به خودم چسباندم، ولی باز می گفت که سردم است&#8230; بلندش کردم و در آغوشش گرفتم، خواستم که با گرمای بدنم، گرم شود. لبهایش را بوسیدم. نگاهم می کرد ولی نگاهش سرد و بی روح بود.گریه ام گرفت&#8230;<br />
چشمانم را گشودم. احساس کرختی عجیبی در سرم داشتم، برف هنوز میبارید. دستانم یخ زده بود و تمام بدنم خشک شده بود. از درد خبری نبود. صورتم از اشک خیس خیس شده بود. سالها بود که رفته بود، سالها بود که جایش کنار من بر روی صندلی همیشگی اش خالی بود، سالها بود که عکسش درون آن قاب کوچک بر روی شومینه خودنمایی می کرد، سالها بود که دیگر او را در آغوش نگرفته بودم، سالها بود که گرمی لبهایش را نچشیده بودم&#8230; ساعت 6 صبح شده بود ولی انگار همین دقایق قبل بود که خوابم برده بود، چه زود گذشت&#8230; کاش رویای دیشب هیچگاه تمام نمی شد&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/marllboro.wordpress.com/1643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/marllboro.wordpress.com/1643/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/marllboro.wordpress.com/1643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/marllboro.wordpress.com/1643/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/marllboro.wordpress.com/1643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/marllboro.wordpress.com/1643/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/marllboro.wordpress.com/1643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/marllboro.wordpress.com/1643/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/marllboro.wordpress.com/1643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/marllboro.wordpress.com/1643/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/marllboro.wordpress.com/1643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/marllboro.wordpress.com/1643/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/marllboro.wordpress.com/1643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/marllboro.wordpress.com/1643/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=marllboro.wordpress.com&amp;blog=12608513&amp;post=1643&amp;subd=marllboro&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://marllboro.wordpress.com/2011/07/27/%da%a9%d8%b1%d8%ae%d8%aa%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c847ef90e95e558f39cb0a506463f1fe?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">marllboro</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://marllboro.files.wordpress.com/2011/07/166815_190551927637846_132465563446483_689257_1782222_n.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">166815_190551927637846_132465563446483_689257_1782222_n</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
